ماجرای آن مردِ خاکستری

هیچ‌وقت آن بعدازظهرِ سردِ پاییزی را فراموش نمی‌کنم. کِز کرده بودم گوشه‌ای از یک تنهاییِ مطلق، جایی که زمان ایستاده بود. ناگهان زنگ تلفن، سکوت سنگین ذهنم را شکست. مردی پشت خط بود، با لحنی که انگار از وسط یک کابوس فرار کرده باشد؛ بدون مقدمه و با صدایی لرزان و ناراحت پرسید: «تا حالا ورشکست شدی؟!»

با بُهت گفتم: «جاان؟!؟»
صدایش را بالا برد: « تا حالا کاری داشتی که توش زمین بخوری؟!»
سرمای عجیبی زیر پوستم دوید. گفتم: «تجربه‌شو دارم… چطور مگه؟»
مکثی کرد و گفت: «یه آدرس بدم، می‌تونی الان بیای؟!»
هاج و واج گفتم: «جریان چیه؟!! می شناسمت؟!»
اینبار طلبکارانه گفت: «می‌تونی بیای یا نه؟!»

از لحنش بوی اِنزوا و باروت می‌آمد. چیزی توی صدایش بود. نه التماس، نه اصرار. گوشی را قطع کردم. گیج و مَنگ، سوئیچ را توی دستم فشردم. همه‌چیز در غبار بود. انگار در یک خلسه یا از روی غریزه، راه افتادم به سمتی که آن صدای لرزان گِرا داده بود.

وقتی به خودم آمدم، در محوطه‌ی کارخانه‌ای خاموش بودم در حاشیه شهر. روی پله‌های سیمانی ساختمان اداری، مردی میانسال با کت‌و‌شلوار خاکستری نشسته بود؛ بی‌حرکت، مثل سایه‌ای از گذشته‌اش. شبیه آدمی که جنگیده، باخته و حالا دیگر حتی توان بلند شدن ندارد. سلام کردم. به نشانه جواب، سرش را تکان داد. رفتم و بی صدا کنارش نشستم.

گاهی بزرگ‌ترین کمک به یک آدمِ در آستانه سُقوط، یک جفت گوش شنواست نه یک دهان پُر از نصیحت.

با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌آمد گفت: «شرمنده شدم. همه چیز تموم شد…». بعد از چند دقیقه خیره شدن به زمین از جایش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن در محوطه و متهم کردن دُنیا. از غول روزشمارِ بهره بازار می‌گفت، از کارفرمایانی که پرداخت‌ها را قفل کرده بودند، از پرسنلی که مسئولیت‌پذیر نبودند و چک‌هایی که زنجیروار برگشت می‌خوردند. داستانش، کالبدشکافی خطاهای خانمان‌سوز بود. تلاش می‌کرد مرا قانع کند که همه کس و همه چیز مقصرند اِلا خودش. مشخص بود آدم سرسختی‌ست و سال‌ها مقاومت کرده تا گرفتار این بحران نشود، اما حالا کار از کار گذشته بود. برگ‌های چک برگشتی، نام مقصرهای ذهنی او را یدک نمی‌کشیدند؛ آن‌ها امضای خودش را داشتند. تاوان، همیشه سهم کسی است که پای برگه را امضا کرده است، نه کسانی که پشت او را خالی کرده‌اند.

دو ساعتی به همین منوال گذشت تا ظرف ذهنش خالی شود. وقتی فریادهایش تمام شد، ناگهان خستگیِ تمام این سال‌ها روی دوشش آوار شد. بعد از اینکه کمی آرام گرفت، پرسیدم: «حالا میخوای چکار کنی؟!» نگاه گُنگی کرد ولی جواب نداد. خلع سلاح شده بود. گفتم: «درِ کارخونه رو ببند و چند روزی از اینجا دور شو. فقط برای اینکه این واقعیتو بپذیری. بعد که سرپا شدی، برگرد و هرچی رو می‌شه نجات داد، نجات بده».

نگاهش کردم که چطور چرخید و رفت. اما وقتی ردِّ پایش را روی خاک محوطه دنبال کردم، یک‌هو همه‌چیز محو شد. نه کسی در را قفل کرد، نه پایی حرکت کرد و نه اساساً شخص سومی در آن محوطه بود. آن بعدازظهر پاییزی، روی پله‌های سیمانی آن کارخانه‌ی خاموش، فقط یک نفر نشسته بود: خودِ من.

آن تماس تلفنی، واگویه‌های ذهن متلاشی‌شده‌ی من با خودم بود. آن صدای لرزان و طلبکار، بخشی از وجودم بود که با لجبازی و غرور نمی‌خواست شکست را باور کند؛ و آن مشاور صبوری که گوش می‌داد، بخش تحلیل‌گر و علمی مغزم بود که داشت از بیرون به این ویرانه نگاه می‌کرد. آن مرد خاکستری مچاله شده، خودِ من بودم.

من، اسیرِ ایگوی موفقیت‌های قبلی‌ام شده بودم. مدرک دکترای مدیریت، ساخت دو برند ملی و 24 سال سابقه کارآفرینی، مثل یک زره کاغذی در برابر واقعیت بی‌رحم بازار سوختند و خاکستر شدند. آن روز وسط همان ویرانی فهمیدم، بازار به رزومه‌های شیک ما باج نمی‌دهد. بیزنس، فقط عدد، چارت سازمانی و فرآیند کلاسیک نیست؛ بیزنس، بازتابی از روان، آگاهی و رویکرد خودِ کارآفرین است. وقتی درونِ من فرو ریخت، کارخانه‌ام هم فروریخت.

از آن روز مدتی گذشته و دیگر آن مرد خاکستریِ روی پله‌ها نیستم، اما او را فراموش نکرده‌ام. حالا یک چیز را خوب بلدم، تشخیص بوی فروپاشی، قبل از اینکه دودش بلند شود. فهمیدم این زخم عمیق می‌تواند مسیر کارآفرینان دیگر را قبل از رسیدن به پله‌های سیمانی تغییر دهد. نامش را گذاشتم: «یوبان»؛ یعنی امیدوار.

پس بیا صحبت کنیم

ترجیحاً قبل از آن غروب پاییزی…

یوبان | اولین مرکز بیزنِس تِراپی ایران